محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

60

تفسير قرآن صفى على شاه

روح را هم هست جنباننده‌اى * ميرود بر قدرت راننده‌اى آن طبيعى بر قلم دارد نظر * زانكه كاتب را نبيند از بصر كلك اسبابست بر كتب حروف * ليك بر معنى كجا دارد وقوف معنى اندر علم كاتب مختفى است * كلك هيچ آگاه از آن انديشه نيست آن قدر هم كه نويسد خوب و بد * باشدش هر لحظه از كاتب مدد گر طبيعت بود نقاش صور * چون بيك صورت نباشد دو بشر طبع كارش رسم صورت كردنست * نقشها را بر نشان آوردن است نى كه در صد قرن زين جمله بشر * دو نفر نبود به شكل يكديگر ور بندرت شكل يكديگر دو تن * باشد آن هم نيست بر يك صوت و فن شكلها و صوتها و وضعها * مختلف هم خلقها و طبعها پس طبيعت واسطه است و آلتست * غافل از اصل وجود علتست [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 165 ] وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ ( 165 ) و از مردمان آنكه فرا گيرد از غير خدا همتايان دوست ميدارد ايشان را چون دوستى خدا و آنان كه گرويدند سخت‌ترند در دوستى مر خداى را و اگر نبينى آنان كه ستم كردند چون نبينند عذاب را بدرستى كه توانايى مر خدايراست همگى و بدرستى كه خدا سخت عذاب است ( 165 ) بعضى از مردم كه اندر آزمون * دون حق گيرند همتايان دون دوست ميدارند آنها را چنان * كه خدا را دوست بايد داشت هان و اهل معنى را بود حبى اشد * بر خدا از راه ايمان و رشد ور ببينند آن كسانى را كه دوست * غير حق بگرفته‌اند از مغز و پوست ظلم بر خود كرده‌اند و بىحساب * خود ز حر مانند در رنج و عذاب هست قوت مر خدا را بالتمام * كه شديدستش عذاب و انتقام دل بشىء پست جز احمق نبست * يار فانى گشت و دل بر حق نبست ديده باشى زين مجازى مردمان * نوبتى گر هيچ خيرى ناگهان بر تو كس احسان بوقتى كرده است * يا بتاريكى چراغ آورده است يا رهاندستت بوقتى از خطر * يا زمانى بود با تو همسفر يا طبيب آورده در بيماريت * يا بكارى كرده وقتى ياريت حب او را ميدهى بر دل قرار * ذكر احسانش كنى ليل و نهار گر چه دانى بود بر خير او سبب * نيست قادر كس به چيزى غير رب آنكه يك خيرش ترا موجود كرد * از عدم آورد و بود از جود كرد گر كه آرى خير او را در قلم * هست بيش از برگ و باران دمبدم نطفه بودى دادت از آن رتبه نقل * تا رساندت بر كمال و علم و عقل آن عطاهايى كه داد از فضل و داد * كافرم گر يك دم آوردى به ياد جاى شكر آن همه اكرام و خير * حب او دادى گرفتى حب غير بر غلامت گر تو يك احسان كنى * مشرك ار شد ترك او آسان كنى نان تو خورد و به غير انداخت مهر * رانيش كو را نبينى روى و چهر نه به او جان دادهء و نه وجود * نه رغيب آورده‌ايش اندر شهود نه ز نطفه بردهء او را بعقل * نز كمالش دادهء صد گونه نقل نى ز آفاتش يكى بيگاه و گاه * بوده‌اى هرگز بعمر او را پناه نى خبر دارى كه چون از سانحات * رسته است و از كجا دارد حيات دارى خدمت از وى روز و شب * دير خيزد ميكنى بر وى غضب جز تو ميخواهى نداند مهترى * وز تو بهر دل سپردن بهترى پس ز مولايى كه معبود تو است * باعث جان بانى بود تو است در وجود آوردت از كتم عدم * با شئوناتى كه نايد در قلم هم شوى راجع بسوى او يقين * عاجز و مسكين و محتاج و غبين دل نهى بر غير بس باشد عجب * هم چنان كه بست بايد دل برب يا ندانى هر چه را دارى تو دوست * چون بر افتد پرده معبود تو اوست گاه معبود تو باشد جاه و مال * گاه اسب و استر و اهل و عيال وان كسانى كه با خدا باشند دوست * كرده بيرون حب غير از مغز و پوست غير حق بينند كى چيزى كه او * پيششان محبوب باشد يا عدو جذبه داده يك جا خانمان بر باد عشق * رفته يار از يادشان جز ياد عشق از بلاد آشنايى در بدر * نى خبر دارند از پا نى ز سر آشنا دانند نز بيگانه باز * عاقل از مجنون خراب از خانه باز چو نشود نو ماهشان ز ابروى دوست * دل فرستند از پى گيسوى دوست دل چون رفت آيد بجاى او جنون * زان شود ديوانه غرق بحر خون بوى خون تا آيد از وى ميدود * تا كه ديگر ماه عاشق نو شود هر دمى تا ماه جان در پرتو است * عاشقان را اول ماه نو است نيست يعنى ماه او را وقت و روز * روز نشناسد ز شب دى از تموز اول مه دل رود او را ز دست * هست تا آخر چنين مجنون مست شد سرمه نوبت ديوانگى است * كيست كاين مه شد چو نو ديوانه نيست چو نشود اين روز و شب وين مه بسر * كرده گل در من جنونى تازه‌تر لحظه‌اى پيشم جنونى تازه بود * تازه‌تر شد گر چه بىاندازه بود داشتم زنجير سازى آن كجاست * در جنونم دلنوازى آن كجاست بر چو من ديوانهء تدبير نيست * بند حلقم حلقه و زنجير نيست شير جانم چون شود ديوانه باز * بر كند زنجيرها را دانه باز زلف مجنون پرورش زنجير ماست * در جنون عاشقى تدبير ماست هست عاشق دردهاى او فزون * نيست تنها رنج او صرع و جنون هر زمينى زاب چشم او گل است * قوت او تا مىخورد خون دلست حال عاشق نايد اندر گفتگو * شرح عشق و عاشق از تفسير جو گفت بر خود ظلم كردند آن كسان * كه ندارند از محبت نور جان نيست از حرمان عذابى سختتر * هر كه او محروم‌تر بدبخت‌تر وقت مردن هر چه كت محبوب بود * چون ببينى فاسد و معيوب بود ملك معمورت خرابى بوده است * آب ميديدى سرابى بوده است آنكه را پنداشتى كان يار تو است * در زمان بيكسى غمخوار تو است بينى آن دم بوده شيئى باطلى * جز دريغ از وى ندارى حاصلى حب مالت بود مأوى وان سزد * تا بگورت روز تنهايى گزد گويد اى مسكين من آن مال توام * كى يقين بودت كه قتال توام چون كه بودم در جهان دلخواه تو * گشتم از دلخواهيت همراه تو